-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه محرم -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه صفر -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الأول -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الثانی -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الأول -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الثانی -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه رجب
-
سایت قرآنی تنـــــزیل -
سایت مقام معظم رهبری -
سایت آیت الله مکارم شیرازی -
سایت آیت الله نوری همدانی -
سایت آیت الله فاضل لنکرانی -
سایت آیت الله سیستانی
مدح و ولادت پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم
نه تنها من که عشق تو به شور آورده هرکس را طوافت میکند کعبه، به سجده آمده کسری دل از شوقت پرستوییست در این سینه سرگردان بخوان «اِنّا فَتَحنا»یی و بشکن قفل محبس را بیا و کوچهها را با سلام خود معطر کن تعارف کن به ما سیب تبسمهای نورس را تو آوردی به عالم راه و رسم مهربانی را تو بخشیدی به آدم عشق، این حس مقدس را تو آن ماهی که شد راهی شبی تا اوج معراجش و جبریل امین میخواند «سبحانَ الّذی اَسری» شدی نزدیکتر آخر به قدر دو کمان -کمتر- کسی غیر از خدا دیگر نمیداند از آن پس را سلامالله بر روی گلِخوشرنگ و خوشبویت که دادی آبرو مانند من هر خار و هر خس را
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و ولادت پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم
طبع خشکیده را حیات ببخش، همۀ شهر را غزلخوان کن خیر مقدم، خوش آمدی ای عشق! عاشقی را دوباره بنیان کن همۀ چشمها به چشم تو و؛ دامن غرق نور آمنه است چشم وا کن عزیز عبدالله؛ مادرت را به غمزه مهمان کن همهدم ای موحد آگاه؛ میچکد از لب تو بسم الله بنشین و به ریش کفر بخند؛ خواب هر خسرو را پریشان کن نه فقط اینکه طاق کسری را؛ همۀ شهر را به لرزه درآر نظری سوی هرچه کنگره کن؛ هرچه آتشکدهست ویران کن جاهلیت امانمان را برد؛ سیل ظلم و خرافه راه افتاد کشتیات را نشان بده ای نوح؛ و دوباره مهار طوفان کن آی موسای بیعصای ما؛ باز هم ساحران همه جمعند معجزات نهفتۀ خود را؛ از دل آیهها نمایان کن داده بودند این بشارت را؛ که مسـیحی ز راه میآید از غم و غصهها فلج شدهایم؛ درد ما را بیا و درمان کن علت خلق هر غزلواره! ای رسول میان گهواره! "أَسْلَمُواْ" را بخوان به لهجۀ خود؛ همۀ شهر را مسلمان کن برکت از نگاه تو جاری؛ لب ما تشنۀ ترحم تو لطف کن ای پیمبر رحمت؛ سفرۀ خلق را پُر از نان کن عَجَزَ الواصِفونَ عَنْ صِفَتِکْ؛ ما عَرَفْناکَ حَقَّ مَعرِفَتِک تا به سجده مرا نیفکندی؛ قدر خود را به جبر پنهان کن تو نه تنها مرا "ولی" هستی؛ تو نبیِ مَعَ العَلی هستی یاعلی را همیشه پیوستِ؛ آیههای نجیب قرآن کن به صلاح است اگر، اجازه بده؛ تا عجم سهم خویش را ببرد رحمت واسعه! قنوت بگیر؛ "روزبه "را "جناب سلمان" کن چندفصلیست خشکسالیها؛ کار دادهست دستمان آقا چشمۀ چشممان ندارد اشک؛ جان زهرا دعای باران کن به دعایی فقط بسنده نکن؛ برو بر منبر و نصیحت کن ما همه تشنگان موعظهایم؛ لذت فیض را دوچندان کن از زمانی که باخبر گشتم؛ سر به زیر تو سربلند شده آمدم تا اسیر تو باشم؛ مور دربار را سلیمان کن
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و منقبت پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم
هزار شکـر ز دامـان پـاک آل عـبا به قدر ثانیهای دستـمان نگـشته جدا مَرو ز راه نـبـی راه دیگری هرگز که کور پشت سر کور میرود به فنا قسم به خلوت نورانی پُر اعجـازش قسم به چـلهنـشـینی میان غـار حـرا قسم به اوج ملاحت، به قاب رخسارش قسم به شوکـت بیحـدِّ گـنبد خضرا به آن اشارۀ دستی که ماه را بشکافت قسم به هر قدمش بین مسجد الاقصی قسم به کوثر و انسان، به مریم و طاها قسم به واژۀ بـطحا، قـسم به أَنْـزَلْنا قسم به آنکه شبی خُفت جای پیغمبر به سَبِّح إسْم پُر از نور رَبِّكَ الْأَعْلَى به اشک دخترکان غریبِ زندهبهگور به نالـههـای یتـیـمان بیکـس و تنها بـه عــزّت و شــرف لا الــه الا الله به انـتـظار گـنهکـار، روز وانـفـسا خـدا! به حق لَقَـد جـاءَكُم رَسول الله مگـیـر، از سـر مـا سـایۀ محـمد را
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و ولادت پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم
آمـدی راز دل عـشـق شـکـوفـا بشود دیـده مـادرت از شوق چو دریا بشود عجبی نیست که خاک قدم خوش یومت مهـر سـجـاده مـوسی و مسـیحا بشود عجبی نیست که اندر دل زندان یوسف متـوسل به تو گردد که دلش وا بشود عـجـبی نیست به قـرآن خدا با نگهت در دل اهل دعـا محـشـر کـبـرا بشود عجبی نیست بتان را تو لگد مال کنی کفر بتها به یدت بر همه افشا بشود عجبی نیست گـلـستان بکـنی عـالم را بـسـتـر عـشـق مـحـیـای مـحـیـا بشود عـجـبی نیست نـشـانی خـدا بـاشی تو پـلک برهـم بزنی معجزه بر پا بشود عجبی نیست که خیرت برسد بر همگان سر بـوسـیـدن دستان تو غـوغـا بشود عجبی نیست به هر جا که قدم بگذاری گـل بـرویـد هـمهجا جـنّـت زیبا بشود عجبی نیست که معشوقه عشاق شوی خـیـل کـفـار مـسـلـمـان تـو لیلا بشود عـجـبی نـیست به یاد تو اویس قـرنی مـقـتـدای هـمه عـشـاق دو دنـیا بشود عجبی نیست اگر گم شده فطرت و عشق در میان دل و چـشـمان تو پیـدا بشود عجبی نیست تو والی و ولی باشی و با حضرت عشق علی عـالی اعلا بشود عجبی نیست که با لحن خدا حرف زنی درد عـشّـاق به یک بـاره مـداوا بشود عجـبی نیست تو بابای دو عالم باشی فـاطـمـه دخـتـر تـو مـادر بـابـا بـشود
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
تجدید بیعت و مناجات آغاز ولایت و امامت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه
بـعـد از پـدر رَدای امـامـت به او رسید عـمـّامـۀ پـیـمـبـر رحـمـت به او رسـیـد مهدی همان که خُلقاً و خَلقاً محمد است بعد از نـبـی شـکـوه نـبـوّت به او رسید از جدّهاش خـدیجه جلالت به ارث بُـرد از جـدّهاش خـدیجه اصالت به او رسید او وارث تـمـام سَـجـایـای مـرتـضاست غیرت به او رسید شجاعت به او رسید مهدی همان کسیست که زهراست اُسوهاش از مـادرش وقـار و مـتانت به او رسید در جـود با عمو حـسـنـش مـو نـمیزند گویی تمام جـود و کـرامـت به او رسید سیـنه به سـینه نـور امـامت ادامـه یافت از دامـن حـسـیـن ولایـت بـه او رسـیـد عباس دیگریست؛ علمدار دیگریست از هـشـتـم ربـیـع که رایـت به او رسید سجاد عصر ماست؛ به قربان سجدهاش در بـنـدگـی کـمـال عـبـادت به او رسید از بـاقـر الـعـلـوم بـه او مـعــدن عــلـوم از صـادق الائـمـه صداقـت به او رسید موسیبن جعفریست که در کنج عُزلتش تنـهـایی و فـراق و مـشقّـت به او رسید اِبـن الـرضـاسـت آیـنـۀ ثـامـن الـحـجـج رأفـت به او رسید عطوفت به او رسید طـی مـیکـنـد مـسـیـر جـوادالائـمــه را رسـم هـمـیـشگی سـخـاوت به او رسـید هــادی امــت اسـت نــگــاه مـحــبـتــش اسـباب بینـظـیـر هـدایـت به او رسـیـد ارثـیست مـشـتـرک همـۀ اهـل بیت را از محضر پـدر غـم غربت به او رسید با هر فراز ناحـیه از هـوش رفته است هرصبح و شام ذکر مصیبت به او رسید پُـر بود ساحـتـش همه از ردّ پـای شمر آن کهنه پیرهن که به زحمت به او رسید
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
تجدید بیعت و مناجات آغاز ولایت و امامت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه
هله! ای باد که از سامره راهی شدهای از همان شهر پُر از خاطره راهی شدهای قبل هر چیز بگو اینکه ز یارم چه خبر؟ وه که از فاصله با او گله دارم، چه خبر؟ همه با هم به همین جاده اگر خیره شویم میتوانیم به این فـاصلهها چـیره شـویم میرسد او که همه منـتـظـرانش هستیم هر کجا هست به دنبال نـشانش هستـیم راه را باز کنید اسب سپـیـدش پیداست از همین فاصله آن قد رشیدش پیداست این نمازیست که هر روز به جا آوردید بله آن مهـدی مـوعـود، به جـا آوردید؟ با همان سادگی و عدل علی آمده است گر چه ما باورمان نیست ولی آمده است وه که بر ظلم چه بیواهمه شمشیر کشید بر سر کفر چنان ـفاطمه تکـبـیر کـشید نام خونین حـسین است که بر لب دارد خـطـبههـایش هـمگی آتـش زینب دارد در همان وقت و زمانی که خدا میداند از هـمان جا و مکـانی که خـدا میداند مـیرسـد تـا پـر پـرواز شـما بگـشـایـد «مژده، ای دل! که مسیحا نفسی میآید»
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
تجدید بیعت و مناجات آغاز ولایت و امامت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه
به هر نگاه نگاهم که در نگاه تو آمیخت دلم به چنگۀ مژگان چشم مست تو آویخت دلم خوش است چنین گرم آرزوی نگاهت وگرنه روی دلآرای تو ندیده دلم ریخت غمت به خون دل و اشک دیدهام شده سفته به جای جای دلـم مثل لالـه داغ شکـفـته به تنگ آمدهام از سکـوت بغض گـلـویم بیا که با تو بگـویم هـزار حـرف نگـفته عـلاقـهام به شما کـنـج سیـنه کـیل ندارد دلـم به غـیر شـما بر کـسـی مـیل نـدارد در انتظار تو خشکیده است چشمۀ اشکم مرا ببخش که چشمم خروش سیل ندارد غزل به سرخی لبهایتان نگفته کسی نیست بدون حب شما بین سینهها نفـسی نیست برای خلق هزار آرزوی دور و دراز است ولی به سینۀ ما غیر دیدنت هوسی نیست برای ما شدهای اشک شوق و شور و تمنا که دست ما شده کوته ز عرش دامنت آقا تو مـقـتـدای تـمـام سـتـارههای سـهـیـلی حضور تو همهجا هست و نیست چشم تماشا به ترس و دلهـرۀ عشق مـبـتلا و اسیرم که قبل روز ظهورت خدا نکـرده بمیرم قسم به عهد چهل روزهای که با تو نمودم دعا کنید در آن لحظه سر ز خاک بگیرم دعا کنید که من هم یکی از آن همه باشم دعا کـنـیـد کـفـن پوش عید فـاطمه باشم دعا کنید به روز ظهور و لحظۀ رجعت که سر سپرده و سرباز شاه علقمه باشم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت امام حسن عسکری علیهالسلام
ایکاش در اینجا مجالی دست میداد پـای گلـوی بـیصـدای تـو بـمـیـرم یک حجره و یک بستر و یک باغ لاله خیلی دلم میخواست جای تو بمیرم با چـشمهایی که کـبود و تار هستند روی پسر را بیش از این دیدن محال است ای تشنهلب با لرزش دستی که داری آب از لب این ظرف نوشیدن محال است وقـتـی لـب این کـاسـۀ پـر آب، آقـا بر آسـتـان تـشـنـۀ دنـدانـتـان خورد از شدت برخورد این ظرف سفالی انگار لبهای کبودت خیزران خورد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت امام حسن عسکری علیهالسلام
مثل بغض از وسط حنجره برخاستهایم همچو اشك از غم یك خاطره برخاستهایم با دو صد حاجت و درد و گره برخاستهایم به هـواى حـرم سـامـره برخـاسـتهایـم روضه غـربت تو حال عجـیـبى دارد هركه نامش حسن است ارث غریبى دارد جان به قربان دلت جان به فداى سر او فـرقها داشت نگـاه تو و چـشم تر او كه تفـاوت بكند، همسر تو؛ هـمسر او طعـنـه بـسیـار شنـیده دل غمپـرور او حسن سامره صحن حرمت محترم است حسنى بین بقیع است كه او بیحرم است یا حـسـن، آه تو پـرداخـتـنى میخواهد یاحسن، داغ تو بر سرزدنى میخواهد یاحسن، نام تو دور از وطنى میخواهد یاحسن، روضه تو سوختنى میخواهد دل تو تنگ مدینه است كه دلگیر شدى مادرى هستى عزیزم تو اگر پیر شدى خانۀ كوچك تو هیچ كم از زندان نیست خالى از آمدن و رفتن زندانبان نیست بین یك مشت نگهبان كه بوى ایمان نیست زندگى با زن و بچه بخدا آسان نیست خانهات امنیت از دست نگهبانان داشت؟ واقعـا ایـمنى از حمله نااهلان داشت؟ اصلا این غصه به پیمانۀ تو ریختهاند؟ اصلا آقـا سر پـروانـۀ تو ریـخـتـهاند؟ شعـله بر دامن كاشـانـۀ تو ریخـتهاند؟ چل نفر در وسط خـانۀ تو ریخـتهاند؟ راه ناموس تو را بسته كسى در كوچه؟ همسرت را زده پیوسته كسى در كوچه؟ قسمت این بود از این داغ تو را هم دادند به تو هم موى سپیدى و قدى خم دادند در جـوانى پـسـر فـاطـمه را سَم دادند به لب خـشك تو از جـام مـحـرم دادند عطش پیكر مسموم تو میگفت حسین نفـس تـشـنۀ حلقـوم تو میگفت حسین پسرى داشتى و آب به لبهاى تو ریخت لحظه تشنگیات گریه به غم هاى تو ریخت اشك بالاى سر پیكر تنهـاى تو ریخت خاكها بر سرش از ماتم عظماى تو ریخت روى زانوى پسر بودى و عطشان نشدى حسن فاطمه صد شكر كه عریان نشدى پسرى داشتى و زود كـفـن كرد تو را كفن فاخر و شایـسته به تن كرد تو را درخور شأن تو تشییع بدن كرد تو را تیرباران چه كسى مثل حسن كرد تو را؟ نیـتـم بود حـسـین و ز كـفـن میگـفـتم نـاخـودآگـاه هـمـش یـاد حسن میافـتم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال امام حسن عسکری علیهالسلام قبل از شهادت
تمامِ عـمر، که من دور از وطـن بودم بـه یـادِ داغِ حـسـین و غـمِ حـسن بودم نه کعبه روزیِ من شد، نه حجِّ بیتالله نه کربلا شده قسمت، نه در وطن بودم به پـادگـانِ نـظـامـی، سـکـونَـتـم دادنـد چه سالها که به تبعـید، پُر محـن بودم ز کودکی، دلِ تبعید و ظلمت و زندان هماره بـا پـدرِ خـویش، هـمسـخن بودم همیشه صحـبت ما بود، در غـم زهـرا ز داغِ فـاطمه هر دم، به سوخـتن بودم بـرای چـهـرۀ نـیـلـی، چـقـدر گـریـیدیم شـبــانــهروز عــزادارِ یــاسـمـن بـودم مرور شد، همه غـمهـای بعد پیـغـمـبر که صـاحـب همه اسـرارِ پـنـجتن بودم میان اینهمه غـم، دل به شیـعـیان دادم ز دیدِ دشـمنِ ظـالـم، به سـوءظن بودم بـرای هـمـدلـیِ مـخـفـیـانـه بـا احـبـاب هـمیـشـه بـانیِ این ارتـبـاط، مـن بـودم دلم خوش است که مهدی، رسید بالینم در آن زمان، که به پایانِ زیـستن بودم چو دیـد، دیـدۀ مـوعـود، لـرزشِ دسـتم به عشقِ کرب وبلا، در فدا شدنِ بودم به سوزشِ جگرِ خود، حسن حسن گفتم به دست و پـا زدنَم، یـادِ بیکـفـن بودم لباسِ من که به غارت نرفت، در غربت بهیادِ غـارتِ یک، کهـنهپـیـرهـن بودم نـرفـت زیر سـم اسب پیکـرم، اِیکاش چنان مُـقَـطَّعُ الاَعضاء، پـارهتـن بـودم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت امام حسن عسکری علیهالسلام
شمعسان، بر دامن پروانهاش جان میدهد تا سحر، با اشک دانه دانهاش جان میدهد آه چه تصویرِ غمناکی، که بابایی جوان سر به روی سینۀ دردانهاش جان میدهد تا ابـد این داغ مـیمـانـد بـرای کـودکی که سر باباست روی شانهاش جان میدهد قصۀ تلخیست ای دنیا که مظلومی دگر در بهارِ عمرِ مظلومانهاش جان میدهد ای صبا بنما خـبر زهـرا میآید سـامـرا باز پیش مادری ریحانهاش جان میدهد مثل مادر از سقیفه شعلهور شد جان او مثل مادر در میان خانهاش جان میدهد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت امام حسن عسکری علیهالسلام
سامرا یک حقیقت محض است سامرا ریشه در عـزا دارد تو در این شهر بیوفا یک عمر بغض کردی و خوندل خوردی آسمان رنگ ارغوانی داشت پـشت دیوارهای لشگـرگاه از نگـاه پر از صلابت تو لشگـر کفر بیامـان لرزید معتمد دید در حضور خودش از بلـنـدای راز میخـوانـد پسرش یادگار غربت اوست پسرش سالهاست در سفر است خسته و دلشکـسته و تـنها سالها میهـمان زنـدان بود پـدرش در کـمال بیهـمـتا مادرش عطر و بوی سوسن داشت قسمت این است تا که فرزندش در تـمـام هـزارههـا بـاشـد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مناجات با صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه در شهادت امام عسکری علیهالسلام
لالهلاله خون شده قلب چمن یابن الحسن شد جدا از باغ یاسین، یاسمن یابن الحسن از مدیـنه نـالـههای تـسلیت آیـد به گوش کشته شد بابای تو دور از وطن یابن الحسن روضهخوان سامـرا، از تـشنگیِ او بگو لـرزه افـتاده چرا بر آن بدن یابن الحسن از شرار زهر جسم نازنیـنش گـشته آب اشک ریزد بر تن او پیرهن یابن الحسن مثل جدش مجتبی خون شد دل او، دم نزد سامرا حیران شد از صبرِ حسن یابن الحسن آه ای پـروانـۀ دلسـوخـتـه، بـالـینِ شـمـع روضه خواندی از کدامین سوختن یابن الحسن جسم جدت در بیابان جسم مادر پشت در از گلویت میبرد تابِ سخن یابن الحسن تا کـفـن شد پـیکـر بـابـای مـظـلـومِ شـما یادت آمـد مـاتـم آن بیکـفـن یابن الحسن یادت آمد از تنی که تیر خورد و نیزه خورد باز هم، با سنگ او را میزدن یابن الحسن
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مناجات با امام حسن عسکری علیهالسلام
کسی که عـاشق لـیلا شده خـبر دارد مسیر عشق هزار و یکی خطر دارد کسی که بر سفر عشق میشود راهی گرفته جان به کف مردی و جگر دارد کسی که پای در این ره نهاده میداند که امتحـان و بلاهـا به هر گذر دارد به هر قدم دل عاشق اسیر یک طعم است به شوق وصل دلش شوری از شکر دارد در این مسیر پس از پنجشنبه هر عاشق امید وصل شب جـمعه از سحر دارد به شوق جمعه به هر پنجشنبه مهمان است دلم به خانۀ یاری که قـبلۀ جان است خدا به عـشق تو خـنـدید بـار یازدهم که رزق باغ زمین شد بهـار یـازدهم خدا دوباره نشان داد جلوهای از خود به قـدر فـهـم بـشر در قـرار یـازدهم قـرار داد شـما را بـرای اهل جـنـون بـرای اهــل ولایـت نـگــار یــازدهـم حدیث عشق که از سر گرفته شد با تو نـصیب ما شده در روزگـار یـازدهم شدی امیـری و نعـم الامیر هر شیعه پر از شکـوه علی، شهـریـار یازدهم در امـتـداد غـدیـری امـام اهل یـقـین مدار کـل فـلک، سـرپـنـاه اهل زمین دلم گـرفـته به خـدمت سـپاه معـنـا را ردیف کـرده هـمه واژههـای زیـبا را که لحظهای بتواند به لطف شعر و غزل کشد به قـالـب تـصویر روی لـیلا را به شـاخـسار لـبت موج هر تـبـسم تو به دلـبری زده بر هم سکـون دنیا را اسیـر هر گره زلـف تو هـزاران دل گرفته جـذبـۀ چـشـمـت تـمام دلهـا را گرفـته آینـه را حسن احـسن الحسنت که خـیره کرده به خود دیدۀ تماشا را غزل ز عهدۀ وصف تو به در نمیآید که وصف تو به جز از وحی بر نمیآید ستـارۀ سحـری، مـاه دلـبـری هـستی عزیز هادی و خورشید سروری هستی عجیب نیست قیامت به پیش اهل نظر چو جلوه کردی و هر جلوه محشری هستی فرشته، جن و بشر، نه تمام هستی شد اسیر عسکر چشمت که عسکری هستی تو در وقار و شکوه و جلالت و هیبت تمام قد به علی رفته، حـیدری هستی همین که نام قشنگت حسن شده یعنی کـریم هـستی و الـبـته مـادری هستی کـریم هـسـتی و امـیـد ایـن گـداهـایی تو دومین حسن نسل پـاک زهـرایـی به عشق تو شده شیـدا و مبتـلا کعـبه که از وجـود شما دارد این بقـا کعـبه هنوز هم به دل کعبه حسرتت مـانـده که حج نرفتی و حاجی نشد تو را کعبه نماز روح و دلم سمت بارگاه شماست که میکند همه دم سجده بر شما کعبه تو استـجـابت دسـتان خـالیام هـستی که گشته کـوی شما بر دل گـدا کعـبه گزاف و کفر نمیگویم این دلیل من است حـق آفـریـده به دنـبـال کـربلا کـعـبه تـو شـاهــزادۀ مــولای کـعـبـهای آقـا تـو مـنـتـهـای تـمــنـای کـعـبـهای آقـا به ذرهپـروری از عـالـمی کـریـمـانه هـمـیـشه داشـتـهای الـتـفـات شاهـانـه تو نور ذات خدایی به دورتان خورشید همیشه گرم طواف است مثل پـروانه تلاش دشمنت این بود ابـترت خـواند به راز نام شما نیست شیـعه بـیگـانـه تو عسکری و ابالمهدی و عدوی تو شد به حکم سورۀ کوثر عـقـیم و بیدانـه تو آمدی پدر صاحب الـزمان بـشوی که رنگ ناب حقیقت بگـیرد افـسـانه چه میشود که به دل نور معرفت بدهی پـیـالـهای می انگـور معـرفـت بدهی شـنـیـدهای تو هـمیشه غـم صـدایم را قـبـول کـردهای از من کـم دعـایـم را خـدا نـوشـتـه شـروع مرا به نام شما اسـیـر خـود بـنـویـسـیـد انـتـهـایـم را نشستهام به سر خوان لطف و مرهمتت تـمـام عـمر همه پـنـجشـنـبـههـایـم را به دست های کریمت دخیل شش گوشه سـپـردهام دل بـا غــصـه آشـنــایـم را برای من بنویس ای کریم و امضا کن بـرات کـربـبـلا و اذن سـامــرایـم را بیا برای هـمیـشه فـقـط هـمین یکـبار بیا و دست مرا دست مهدیات بسپار
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت امام حسن عسکری علیهالسلام
ای به فـلک کرده ملک پـروری زُهره و شمس و قمرت مشتری یــازدهـــم اخــتــر بـــرج هُــدی یوسف زهـرا حـسـن العـسکری هـم به سـر دسـت، زمـام فـلـک هـم بـه کـف پـات سـر سـروری خوانده رسـولت حـسن اهل بیت داده خـدایـت بـه هـمـه بـرتــری عسکر تو در همه ارض و سما جنّ و ملک، آدم و حـور و پری هم به رضا حجّـت هـشـتم، پسر هــم پــدر حـجّـت ثــانـی عـشـر کـعــبــۀ اهـل نـظـری یـا حـسـن آیـــنـــۀ دادگـــری یــا حـــســـن نـخــل امـیــد رضــوی را ثـمـر یـا کـه جــواد دگـری یـا حــسـن یک حـسـنی و سه محـمّد جـمال چـار عـلـی را پـسـری یا حـسن با همه کس مـونـسی و هـمـدمی از همهگـان خـوبتـری یا حسن هـم ثــمــرِ ده شــجــر طــیــّـبــه هم صـدف یک گهـری یا حـسن نـام حـسـن گـشـتـه بــرازنـدهات شـاهـدم این حُـسـن فـروزنـدهات ذکر تو تـسـبـیـح و مـنـاجـات ما ســامـرهات قــبـلـۀ حـاجــات مـا چـشـم خـدا! گر تو اشارت کـنی بـاز شــود قـفــل مـهــمــّاتِ مــا مِـهــر تـو در سـیـنـۀ افـروخـتـه مُـهـر تـو در نـامـۀ طـاعـات مـا کـوری دشــمن بـه دو دنـیـا بُوَد دوسـتـیات فـخـر و مـباهـات ما بی تو بـهـشت است جـحـیم همه با تـو قـبـول اسـت عــبـادات مـا آیــنــۀ دل ز تــو شـد مـنــجـلـی ابـا مـحــمـّد حــسـن بـن عــلــی ای دو جهـان جان و تنت را فدا نطق و بـیان و سـخـنات را فـدا ریـخـتـه از لـعـل لـبت دُرّ وحی گــوهـــر درج دهــنـت را فـــدا آیـــنـــه در آیــــنـــه در آیـــنـــه روی حـسـن در حـسـنت را فـدا مـعـجـز گـفـتــار و نـفــوذ کـلام مـنـطـق دشـمـن شکـنات را فدا حُـسن تو چـون بـاغ گُـل یاسـمن بــاغ گــل یــاســمــنات را فــدا یـوسـف تـبـعـیـدی تـحـت نــظـر مـاه جـمـالـت همه جا جـلـوهگـر ای دل هـر شیـعـه محـیط غـمت دسـت عـنـایت بـه سـر عـالـمـت شــاهــد غــمهــای فــراوان تــو قـبـر غـریب تـو و عـمـر کـمت زخـم زبــان هـمـه عـبــاســیــان بـر جـگـر سـوخـته شد مرهمت از چه جوانمرگ شدی ای که بود زنده دو صد جان مسیح از دمت مـهـدی مـوعـود تو در کـودکـی اشـک عـزا ریـخـته در ماتـمـت کـوه و در و دشت عـزاخانهاش مانده به رخ اشک غـریـبـانهاش مـهــدی تـو داشـت بــسـی آرزو تا که تو گـلـبـوسه بگیری از او اشک غریبیش روان از دو چشم بغـض یـتـیـمـیـش نهـان در گـلو نـالـه کـشـیـد از جـگـر سـوخـته ریخـت به رخـسار تو آب وضو اشکفـشـان، گـریـهکـنان دل غمین داد گـل روی تـو را شـسـتـشــو بـعـد تـو ای حـجـّت پـروردگـار مـهـدی تـو بـا که کـنـد گـفـتـگـو روح تو از تن چو به پرواز شد غــربـت مــهــدی تـو آغـاز شـد ای شـرر داغ تو بس جـانـگـداز چـشـم خـدابـیـن بـنـمـا بـاز، بـاز عمر تو کوتاه چو یک برگ گل غـصـۀ غـمهـای فــزونـت دراز کــودک شــشســالــۀ تــو آمــده تـا بـه تـن پـاک تو خـوانَـد نماز خـیز و بکـش نـاز از آن نازنین کز غـم تو خـم شده آن سـروناز یــوسـف دور از وطـن فـاطـمـه لالـۀ تــبــعــیــدی بــاغ حــجــاز لـرزه بـر انــدام تـو افـتـاده بـود خصم چه زهریت مگر داده بود ای شده روزت زغم و غصه شام ریخـتـه اشـک از غـم بـابـا مدام حـجّـت مـعـبـود ســلامٌ عـلـیـک مـهـدی مـوعـود عـلـیک الـسلام سوخت شرار غـمـت آخر جگر ریخت فلک زهر فراغت به جام گاه کـنی گـریـه به جـدت حسین گـه ز غـــم مـــادر والا مــقـــام اشـک فـشـان تـو بُـوَد فــاطـمــه چـشـم بـه راه تـو بُـوَد هـر امـام مـنـتـظـران تـو هـمـه عــالـمـنـد سـوخـتـه بـا زمـزمـۀ "مـیـثماند"
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت امام حسن عسکری علیهالسلام
باز هم یک حسن و زهر و شرر بر پیکر باز از نسل علی گشته یکی، پارهجگر باز هـم غـربت و تـنـهـایـی اولاد نـبـی زآسـمـان عـلـوی بـاز غــروب اخــتـر سـامـرا غـمزده از قـتـل امامی مظلـوم بـاز رأس پـدری بر سـر زانـوی پـسر عسکری گشته جوانمرگ و بگرید عالم در غــم یـازدهـم گـنـج ولا را گـوهــر مهـدیاش آمده از پرده غـیبت به برش تا که گـیـرد همه اسرار امـامت ز پدر اشکهایش بچکـد بر رخ بابای جـوان آن یتیمی که بود عرش و زمین را زیور تاکه روح از تن مولا حسن آمد به برون صاحب عصر و زمان گشت عزادار پدر سامـرا گـشـت سیـهپـوش غـم مـولایش بر دل جـمـلـه مـحـبـان غـم او شـد آذر مهـدیـش بهـر پـدر خـوانـد نـمـاز میّت کرد اثـبـات که باشد به خـلایق رهـبـر رفت آغـاز کـند غـیبت کـبرای خودش ای خوشا روز ظهوری که نماید منظر
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت امام حسن عسکری علیهالسلام
سامرا همسـخـنش میسوزد یوسفی پـیـرهـنش میسوزد گاه با سر به زمـین میافـتد گاه از پـا شـدنـش میسوزد حسن فـاطـمه مـسـمـوم شده بین بـستـر، بدنش میسوزد با لگـد مـادر او را کـشـتـند از غـم یـاسـمنـش میسوزد همه از بیکسیاش گـریانند او به یاد حـسنـش میسوزد پادگان رفت ولی حرمت داشت گرچه که با محنش میسوزد چون به تابوت و تنش تیر نخورد وسط روضه تنش میسوزد در امان بود در این شهر غریب او که دور از وطنش میسوزد با همان تشنگیاش گفت حسین نـالـۀ دلشـکـنـش میسـوزد حنجرش زخمی سرنیزه نشد دم آخــر دهـنـش مـیسـوزد سر پیـراهـن او دعوا نیست از کـفن داشـتـنش میسوزد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت امام حسن عسکری علیهالسلام
گرچه پائینتر از ابراز وجود است حدّم منِ نـاچـیـز فـقـط از تو نـوشـتـن بـلدم چه بگـوئـید بـمـانـم! چه بگـوئـید ردم! به خدا هیچ دری را به جز این در نزدم سالیانیست که جـاروکش این درگـاهم نـمک آش خـودم را ز شما میخـواهم چون تویی معنی اسـلام من و توحـیدم دو جهان را به سر مـوی شما بخشیدم خواستم حج بروم دور سـرت گـردیدم من خـدا را بـه خـدا در حـرم تـو دیـدم بـوی خـاکِ کـف پـای تو گـرفته دهـنم سـامـرایـی شـدۀ دسـت امــام حــسـنـم! مظهر صبـر خـدا چـشم تو شد بـارانی ما بـمـیـریم و نـبـیـنـیـم که تو گـریـانی زخـمـیِ کـیـنـۀ هـر روزۀ سـربـازانـی احـتـرام تو شکـستهست به هر عنوانی بـارهـا در وسـط نـافـلـه دیـدنــد تـو را نانجـیـبان طرف قـصر کـشـیدند تو را اثر زهر چنان بر جگرت سنگین است بـدنت آب شده باز سـرت سنگین است بنشین راه مرو، بال و پرت سنگین است داغ این بارِ گران بر جگرت سنگین است کاسه روی لب و دندان تو میگفت حسین آن دقایق لب عطشان تو میگفت حسین زهر تلخ است ولی تلختر از خنجر نیست حجره تنگ است ولی گودیِ پر لشکر نیست پیکرت خاکی و سرنیزه بر این پیکر نیست قاتلت هست ولی زیر عبایش سر نیست بگـذاریـد در این حـال بگـوئـیم حـسین از غـم تـشـنـۀ گـودال! بـگـوئیم حسین ای به قربان همان سر که به خورجین رفته به روی سینه او چکـمه سنـگـین رفته لب گـودال لگـد خـورده و پـائـین رفته کس نپرسید که ذبحش به چه آئین رفته؟! اسبها لقـمه به لقـمه بـدنـش را بـردند جامهاش را جلوی حضرت زهرا بردند
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال امام حسن عسکری علیهالسلام قبل از شهادت
بلـنـد شو پـسـرم، تو قـیام خواهی کرد رسـالـت پـدرت را تـمـام خواهی کرد تویی که جد تو خورشید و روحت از صبح است به حکم نور، طلوعی مدام خواهی کرد و با تـبـسـم خـود، ای گـل محـمـدیام! به انـتـشار بـهـار اهـتـمام خواهی کرد به شاخهها هیجان میدهی، به چشمه تپش به خشک و تر همه جا لطف عام خواهی کرد به پـای بـذر و جـوانـه امـید میپـاشی به سروهـای کهن احترام خواهی کرد و سجده کن که قیامی بلند در راه است که عاقبت به پیـمبر سلام خواهی کرد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مرثیۀ حضرت سکینه سلاماللهعلیها
ای کـرامـت را تو مـجـلای تـمام حـضرتت بـابالکـرم بنتالکـرام بــا کــلام الله نــاطــق هــم کــلام ای سکـیـنـه بـر کـرامـاتت سـلام مشعـل روشن ز مـصـبـاح الهدی در عبادت غـرق و مجـذوب خدا گــوهــر دردانــه نــاز حــســیــن دخـتـر هـمراز و دمسـاز حـسـیـن جـدهات انـسـیـة الـحـورا تو حور چشمه خورشید را یک لمعه نور زینت اسـتی گـوشـوار عـرش را سـرور اسـتـی بـانــوان فـرش را ای سکـیـنه مسکـنت دامان عشق سـوره والـنـجـم در قـرآن عـشـق قلب مادر از تو تسکین دیده است زان سکـیـنه مـادرت نامیده است معرفت برده است در کیوان تو را خوانده مولا خـیرة النّسوان تو را برترین زنهـای عصر خـویشتن یـــادگـــار مــانــدگــار پــنــج تـن در دل کـوثـر طـهـارت کـردهای پـنـج حـجـت را زیـارت کـردهای در زنـان هـاشـمی صاحـب وقار خــانــدان فــاطـمـی را افــتــخـار آفتابی خود که عـمری در حجاب بــودهای در ســایـهسـار آفــتــاب ای وقــار از دامـنـت آویــخــتـــه هر نـگـاهـت بـا عـفـاف آمـیـخـته چشمت از زمزم دهان از کوثر است نامت از طوبی نشان از کوثر است مـهـر و مـاه مـعـرفـت را کوکبی در جــلالـت هــمقِــران زیــنـبــی هـمنـشـیـنـی بـا امــامـت بـا امــام دیــدهای مـــاه ولایـت را تـــمــام ای فـصـاحـت بی نـوایت بـینـوا صـد نـوا از نــای تـو در نـیـنــوا ای سـکـیـنـه ای هـمآغــوش بــلا وی تـو سـکـّاندار فُـلـک کـربـلا مـرد مـیـدانی و لیکن در حجـاب با امـام عـصـر خود پا در رکاب حرف حق نطق تو را شمشیر کرد شـیـره جـان ربـابـت شـیــر کـرد در اسـارت نـقـش ایـفـا کــردهای پـا به پـای عـمـه غـوغـا کـردهای در حـرم در خـیمهگه در قـتـلگـاه در مـسـیـر کـوفـه و شــام سـیــاه مـیدرخـشـد نـام تـو گـفـتــار تـو اشـک تــو ایــمـان تـو ایـثـار تـو جـامـه خـون و شـرف پـوشیدهای تـشـنـگـی را بـا پـدر نـوشـیـدهای خورده بر جان و دلت مُهر عطش شام غربت دیدی و ظهـر عـطش از عـطـش گرچه ز پـا افـتـادهای سـهـم آب خود به طـفـلان دادهای در مـصـائـب پــایـداری کـردهای عـمـه را با صبـر یـاری کردهای بــانــوان را دلنــواز پُــر تـــوان کـودکـان را سـرپـرسـت مهـربان دختری و صبر و همت این چنین مرحبا بر صبرت ای صبر آفرین! در وداع آخــریـنـت بـا حــسـیــن کز حرم برخواست بانگ یا حسین! اولـین کـس را که مـولا یـاد کرد نــام شـیـریـن تـو را فـریـاد کـرد کهای سـکـیـنـه حـامی ایـتام باش ای دلآرام حــســـیــن آرام بــاش قـطـرههـای اشک بر سـیـما مزن شـعـلـههـای درد بـر دلهـا مـزن منـگـرم با چـشـم گـریـان دخـترم قـلـب بـابـا را مـسـوزان دخـتــرم پـیـشتــر آ نــزد بــابــا پـیـشتــر گـریـههـا در پـیـش داری بیشتر بـعـد تــودیــع حــرم بـا الـتـهــاب دست بر شمشیر زد پـا در رکاب رفت در میدان و دیگر بر نگشت بر نگشت و از تن و از سر گذشت رفت و پنهان از نظر شد منظرش تا که دیـدی بـر فـراز نـی سـرش دیدی اندر خون دو نیم است آفتاب نـیـمهای بـر نـیزه نیمی بر تراب طاقـت از کـف داده و دل باخـتی خویش را بر خاک و خون انداختی یـافـتی قـرآن حـق را جـزو جزو جسم خـونین پدر را عضو عضو یوسفـت در بین گرگان مانده بود جـسـم ثـارالله عـریـان مـانـده بود بـر زیـارت کـردن سـبـط رسـول چـون نـبـودت مـهـلت اذن دخول زان زیارت در فضا هنگـامه شد پــارههــای دل زیـارتنـامـه شـد پیـکـری دیـدی ولیـکـن سـر جـدا جمله اعـضـایـش ز یکـدیگر جدا زان تـن پـامـال اثـر بـاقـی نـبـود سـیـنـه و پـشـتـی دگـر بـاقی نبود چار سویش حجله خون بسته بود استخوان در استخوان بشکسته بود در وداع سـیـنـهسـوز خـویـشـتـن دست بـردی زیر آن خـونـین بدن تا گـرفـتـی آن تـن صـد چـاک را سـوخـت آهـت خـیـمـه افـلاک را زخـمهـایش بـوسهبـاران سـاخـتی مرحـمی بر جـسم عریان ساختی خاک مقـتل شد ز اشک تو خجـل تا سرودی این سخن از سـوز دل این بیابان گر شود از شـب سـیاه بر کـه آرد دخـتـرت بـابـا پـنـاه؟! این بیابان جای خواب نـاز نیست ایـمـن از صـیـاد تـیرانـداز نیست مـاه مـحـمـل باز انجـم را بخـوان "شیـعـتی مهـما شربتم" را بخوان ای تـجــلای حــرم نـــور خــیــام چـلـچـراغ کـوفـه و قـنــدیـل شـام سوخت اینجا از غمت کلک و کلام عـمه جـان بر روح والایت سلام
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مرثیۀ حضرت سکینه سلاماللهعلیها
نیست یارای زبان تا که کند مدح تو را ای که آرامـش هر روز و شب مولایی ای که مستغرق فیالله تو را خوانده حسین مـدح تو بـس که تو بـانـو نـوۀ زهـرایی ای سـراپـای تو یـادآور زهـرای بـتـول اثر نطق تو بر کون و مکان غالب بود همچو زینب ز لبت نطق علی میریزد نـطـق تو تـیـغ عـلـی بن ابـیـطـالب بود آنچه زیـنب هـمه دم کـرد تـمـاشا دیـدی هـمره زینب خود کوچه به کوچه رفتی بـر روی نـاقـۀ عـریـان به کـنـار اسـرا تـا دل شــام بــلا تـا دل کــوفــه رفـتـی لیک ای راحت جان و تن ارباب حسین بـفـدای دل پُـر غـصـه و احـسـاسـی تـو روضههایت همه از علقمه دارد صحبت عـالـمـی دیـده دل و دیـدۀ عـبـاسـی تــو از در خـیـمۀ طـفـلان حـرم تا به فرات رفت آن مـاه ولی تا به حـرم بازنگشت آری آری که علمدار حرم رفت که رفت از بر عـلـقـمه سـقـا به حرم باز نگشت
: امتیاز
|
























